gegli

روزگار

× =text/java src=http://pichak.net/blogcod/time-data/time-data/div style=display:noneh1a href=http://pichak.netساعت فلش/a/h1h1a href=http://pichak.net/blogcod/time-dataكد ساعت /a/h1/div
×

آدرس وبلاگ من

arezu.gegli.com

آدرس صفحه گوهردشت من

gegli.com/baran1164

من زخم دلت بودم




من زخم دلت بودم ،  پویای دلم گشتی

مرهم به دلت بستم، غوغای دلم گشتی

 

باران دلت بودم در کوه تنت پنهان

چون چشمۀ جوشان صحرای دلم گشتی

 

آنگه که زدم پنجه بر تار دلت ای دوست

موسیقی جانبخش رویای دلم گشتی

 

از شیشه بنا کردند، بنیان دل تنگت

چون قصر بلورین دنیای دلم گشتی

 

چون شمع شده سوزان، بر جان و دلم تابان

تا روشنک بزم شبهای دلم گشتی

 

صورتگر نو پای احوال رخت بودم

چون نقش چلیپای دیبای دلم گشتی

 

در مجمع دلداران ، مختار و رها بودم

چون سلسۀ مهری بر پای دلم گشتی

 

آزاد و رها بودم، در بند شدم اینک

شادم که در این محبس یارای دلم گشتی

 

مشتاق دلم بودی، من باغ دلت گشتم

در کشتی بحر عشق سکان دلم گشتی

 

از هر نفست روحی، بر کالبدم خیزد

انفاس مسیحای ایمان دلم گشتی

 

اسرار دل و جان چون شعر از نگهت ریزد

شیوایی هر شعر دیوان دلم گشتی

 

از نرمی و حسن و لطف ، چون شاخ گلی بودی

تک شاخ گل سرخ گلدان دلم گشتی

 

ای شیفتۀ جانان ،دیگر به چه می تازی

اینک که تو تک تاز میدان دلم گشتی

 

رفتی و سبوی دل، خالی زشرابت شد

می باز بر این تشنه باران دلم گشتی

 

زین شرحه چه ها گویم ، ای شرح زبان من

آغاز دلم بودی پایان دلم گشتی

 

در تیرگی شامت، شب تاب دلت بودم

چون ماه سپهر دل مهتاب دلم گشتی

 

گفتی که مرا دریاب، ای تاب و توان دل

من تاب دلت گشتم بیتاب دلم گشتی

 

من فاتح دژهای دلهای كسان بودم

تو فاتح یکتای ابواب دلم گشتی

 

آنگاه که پیوستند جان من و تو در هم

آفاق دلت گشتم الهام دلم گشتی

 

گفتی که برفت از دست، آرام و توان دل

آنگه که شراب هجر در جام دلم گشتی

 

 گفتم به نهان با تو، از هجر چه میگویی

اینک که تو آغاز و فرجام دلم گشتی

 

گه گاه در اندیشه، رخسار تو می دیدم

فریاد که رخسار مادام دلم گشتی

 

 دیگر نرو از پیشم مهمان دل ریشم

پیش آی که چون شهدی در جام دلم گشتی

 

پایان رهی بودیم، زین راز شدیم آغاز

بر بال دلم بنشین  پرواز دلم گشتی

 

این راز مگو زنهار، با بی خبران اغیار

گنجینه به دل بسپار همراز دلم گشتی

 

چون زمزمه ای گشتم که آرام دلت باشم

آرام دلم بردی فریاد دلم گشتی

 

استاد بودم چندی، در مکتب من بودی

این رابطه وارون شد، استاد دلم گشتی

 

اکنون که شد اینسان ،آباده ما ویران

در کوی پریشانی میعاد دلم گشتی

 

گفتی که به شب ها خواب،  از دیده گریزان شد

من خواب دلت گشتم، بیداردلم گشتی

 

گفتی که دواِِِِِِِیی کن، زین زخم دل ما را

درمان دلت گشتم، بیمار دلم گشتی

 

گفتم  نفسم درماند، آهسته نما اقدام

گفتی که تویی راکب، افسار دلم گشتی

 

از مهر چه میخواهی، ای تشنۀ این چشمه

انکار همی بودم، اقراردلم گشتی
شنبه 17 مرداد 1388 - 11:32:51 PM

ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت

آخرین مطالب


خدایا


نور عشق


ادم ها در ارتباط چند دسته هستند!؟


هرفکری


از نامه های بابا لنگ دراز به جودی ابوت


آخرین قصه


این همه گرک تنها در لباس میش


زنان ایرانی متولد 13


بمان تا رسم خوبی از جهان برافکنده نشود ...


گریه نکنید


نمایش سایر مطالب قبلی
آمار وبلاگ

180557 بازدید

17 بازدید امروز

27 بازدید دیروز

187 بازدید یک هفته گذشته

Powered by gegli.com

آخرين وبلاگهاي بروز شده

Rss Feed

Advertisements

این وبلاگ به وسیله شبکه اجتماعی نخبگان گوهردشت (گگلی) ایجاد شده است

برای ااطلاعات بیشتر و عضویت در اولین شبکه اجتماعی ایران اینجا را کلیک کنید

ورود به گوهردشت